Mörderhaus
یک شایعهای دربارهی خانهی ما هست که سابقن خانهی قاتلها نام داشته. حدود سی سال پیش اینطور که من شنیدم، خانهی ما محل نگهداری دهها مجرم خطرناک بوده. بعد طبق اسناد خیلی مختصری که من پیدا کردم آنلاین، اهالی محله وقتی از این موضوع با خبر میشوند که شهرداری این خانه را محل نگهداری مجرمان کرده، دچار نگرانی برای بچههاشان میشوند و یک طوماری با بالاتر از هزار امضا جمع میکنند و درخواست میدهند که مجرمان را از خانهی ما منتقل کنند. چون نزدیک زمین بازی بچهها و مدرسه بوده. از آن زمان خانهی ما، خانه قاتلها نام گرفته. گرچه قاتلها خیلی وقت است که آنجا زندگی نمیکنند.
بعد از این ماجرا خانهی ما را نوسازی میکنند و اجاره میدهند. خانهی ما یک خانهی هفتاد هشتاد نود صد؟ سالهست. نمای سفید و سقف بلند و درهای دو لتی دارد. سیستم گرمایی و پنجرهها و کف، همه نوسازی شدند. چیزی که من میدانم این است که ما روی همان توالتی نمیشاشیم که قاتلها شاشیدند (الان هی دارم تو مغزم میگم یعنی من دارم قاتلها را جاج میکنم؟ نباید بکنم؟ بخدا مریضه این کار) ولی در هر حال در همان فضاییم.
اینها را چرا دارم تعریف میکنم؟ برای اینکه برسم به اینکه در خانهی ما روح دیوانگی و جنون هست. این را همین امشب کشف کردیم. ما (ما یعنی من و همخانهی نرمالم) هنوز دیوانگیمان بالفعل نشده وکارمان این است که مینشینیم و سایر دیوانهها را تماشا میکنیم.
ماجرا از آنجا شروع شد که من توی اتاقم بودم که یک صدای جر و بحث از توی سالن شنیدم. آمدم بیرون، دیدم همخانهی خل و چلم دارد با دوستپسرش بحث میکند، یک کلام شنیدم که دختره چیزی راجع به الکل خوردن گفت. وقتی دیدم اوضاع خیط است و بحثشان بالا گرفته، فکر کردم که مسائل خودشان است، بهتر است من نشنوم، بروم توی اتاقم. در سالن را بستم. در اتاقم را بستم و با صدای بلند شروع کردم یک چیزی گوش کردن. آن شب چیز بیشتری نشنیدم.
صبح بیدار شدم حدود هشت و نیم صبح بود. تا در اتاقم را باز کردم، دوستپسرش پرید جلویم که برایت قهوه درست کنم؟ گفتم باشه. هنوز بیدار نشده بودم. رفتم توی آشپزخانه و چشمم که باز شد، دیدم پیشانیش باد کرده و زخم است. گفتم همدیگر را کتک زدید؟ گفت من نزدم. او من را زد. من کف کردم. گفتم چرا؟ گفت دیوانهست دیگر. گفتم یعنی چی دیوانهست؟ مرض دارد بزند توی کلهی تو؟ خب چی شد؟ گفت آره مرض دارد. گفت لباسهام را هم از اتاقش ریخته بیرون. رفتم دم ورودی خانه، دیدم لباسهاش ریخته روی زمین.
طبعن اولین فکری که به مغز من رسید این بود که خب چرا از دست این دیوانه فرار نمیکند برود خانهی خودش؟ پرسیدم چرا ماندی؟ گفت نمیدانم.
من به حالت فک آویزان رفتم توی اتاقم. دلم سوخته بود که آخی پسر بیچاره چه کتکی از دوستدخترش خورده. بعد رفتم دوشم را گرفتم و نشستم پای کامپیوتر که شنیدم دوباره صدای دعوا میآید. دیشب که شنیده بودم اینها دعوا کردند، فکرکرده بودم که به پلیس زنگ بزنم اگر بالا گرفت ولی ته دلم فکر می کردم نه بابا آنقدر بد دعوا نمی کنند که پلیس بخواهد. فقط یک آپشنی ته ذهنم بود ولی صبح که دوباره صدای دعوا شنیدم، فکر کردم که احمقانهست که دوباره توی اتاق بمانم و باید یک کاری بکنم.
تا رفتم بیرون همخانهم با گریه آمد بغلم. گفتم چی شده؟ گفت که دوستپسرش ساعت نه صبح مست مست مست است. من یک چیزهایی شنیده بودم از اینکه دوستپسرش سابقن الکلی بوده و بعد رفته پیش تراپیست و ترک کرده. از آنجا این را میدانستم که هیچوقت اجازه نداشت با ما بنوشد. بعد توی دو سه هفتهی اخیر هی میدیدم که شرابها کم میشوند. تهماندهی تمام بطریها تمام میشوند و بطریها غیب میشوند. یک بیست و چهارتایی آبجو برای یک مهمانی خریده بودیم که ده دوازدهتا هنوز توش بود. یک روز آمدیم خانه و خواستیم آبج بزنیم. دیدیم به کل نیست! خیلی غریب بود. بعد پیش خودم فکر کرده بودم که بچهها مهمان داشتند و نوشیدند دیگر. هیچ فکر نمیکردم که آقای بچه مثبت همه را خورده. یعنی دختره این را که بهم گفت مثل فیلمها صدها چراغ در کلهی من روشن شد.
گفتم که چرا نمیفرستیش برود خانهش؟ گفت که از دیشب که دعواشان شده، دارد سعی میکند بفرستدش خانه و نمیتواند. گفتم اشکالی ندارد من بهش بگویم که باید برود؟ گفت بگو.
خیلی زورو وار رفتم پیش پسره که ببین فلانی برو خونهتون. گفت نه نه. من میخواهم با دوستدخترم حرف بزنم. گفتم بزن اما من باید ساعت سه بروم سر کار و میخواهم که تو تا ساعت سه بیرون باشی چون شما دو نفر الان برای هم خطرناکید. خلاصه بلند که شد از جایش من تازه دوزاریم افتاد که مست است. راه نمیتوانست برود. رفت دم در، کفشهای دوستدخترش را برداشته بود و میخواست پایش کند و نمیفهمید اینها کفشهای خودش نیست. بعد نمیرفت که. روانی. هی برمیگشت میآمد روی مبل مینشست. میرفت توی اتاق دختره. خلاصه بالاخره بیرونش کردم. بعد به دخترک گفتم که من الان باید بروم، من رفتم راهش ندهی دوباره توی خانهها. گفت باشه. گفت اگر پایین بود اسمس بزن. گفتم باشه. خلاصه خیلی جنایی.
پایین که رفتم، نبود. بعد توی خیابان یک وحشتی من را گرفت. تازه به صرافت افتادم که یک آدم خطرناکی تمام این مدت توی خانهی ما بوده و زیر دماغ ما همهی این داستانها اتفاق افتاده و اقلن شش ماه گذشته هفتهای سه چهار روز خانه ما خوابیده. شنیده بودم که الکلیهای واقعی را اصلن نمیفهمی مستند. دیدم به وضوح و تجربهای به تجارب ارزندهم اضافه شد.
بعدتر زیر کوسنهای مبلی که رویش نشسته بود یک شیشه خالی روم پیدا کردیم. بیست و چهار درصد. یک و نیم لیتر. برو بریم. کاملن خالی. خلاصه که داغان.
در تمام این دراما، همخانهی نرمالم خانه نبود. ما در اصل سه تا همخانهایم. خلاصه تلفن زدم و برایش تعریف کردم و گفتم که حواسش باشد که اگر دوستپسر آن یکی همخانه چیزی گفت، گوشی دستش باشد.
ماجرا مال سه روز پیش است. تمام شد و رفت. همخانهی نرمالم هنوز نیامده خانه و همخانهی خل و چلم خانه نیست. امشب آمدم خانه، از در که رسیدم تو، همخانهی نرمالم زنگ زد. داشتیم بحث این را میکردیم که به همخانهمان بگوییم که دوستپسرش حق ندارد دیگر بیاید توی خانهی ما و غیره. بعد همخانهم گفت من نمیدانم جریان این اتاق وسطی چیست. هر کسی توی این اتاق زندگی میکند خل و چل است قبل از این همخانهی خل فعلیمان یک دختر دیگری باهاشان زندگی میکرده که او هم خل بوده. قبل از آن یک پسری باهاشان زندگی میکرده که او هم خل بوده. یکیشان یکبار میخواسته خودش را از پنجره پرت کند بیرون و آن یکی را یک بار توی وان پیدا کرده بوده به حالت از هوش رفته و صدها ماجرای کوچک و بزرگ دیگر.
خلاصه اتاق وسطی، اتاق دراماست و ماجرا این است که ما فقط سه تا از آدمهایی که توی اتاق وسطی زندگی کردهاند، میشناسیم. شاید قبلیها هم دیوانه بودند. بههرحال یک روح غریب بیماری توی این خانه قاتلها هست که گریبان صاحب اتاق وسطی را میگیرد همیشه.
وحشتناکی قضیه برای من این بود که من همیشه پیش خودم فکر کردم که آدمها را خوب و راحت میشناسم. کمتر پیش میآید که آدمی شگفتزدهم کند با رفتارش. اما وقتی دوستپسر همخانه خله که در مغز و ملاج من مستر نایس گای بود، چنین چیزی از آب درآمد دچار ترس شدم. بعدتر همان شب که از کار آمدم خانه دختره برایم تعریف کرد که پسره داشته خفهش میکرده و این با کنترل تلویزیون زده توی سرش. قشنگ عین فیلمها. بعد حالا من دچار یک حالتی هستم که حرفهای دختره را هم باور نمیکنم. یعنی کلن نمیدانم چیزی که میبینم همان چیزیست که میبینم یا من دارم نمیبینم چیزی را که میبینم.
در نهایت که من فکر میکنم یک چیزی لای ملات این خانه هست که آدم را خل میکند. خل واقعی. روانی، بیمار، خطرناک و هولناک. خانهی قاتلها! با ما باشید.
سالهاست که صبح ها که پی سی را روشن می کنم و فیس بوکو چک میکنم می رم سراغ وبلاگم یا یه چیزی می نویسم یا اصولن شروع می کنم به خوندن . اولین باری که وبلاگت رو خوندم به حالت غش غش و خنده پشت میز کارم ... روزمو ساخته بودی . توی گودر پیدایت کرده بودم . دیر به دیر آپ می کردی . این دیوانگی که می گی در اصل در خون و روان من جریان دارد . خلاصه که خوشحالم می خونمت
ReplyDeleteسال نو مبارک عزیزم
ReplyDeleteسال نو شمسی بر شما و خانواده محترمتان مبارک
ReplyDeleteبی خیال ... این قضیه که داری واسمون ردیفــ میکنی تخیــــلاتته دیگه؟ یا راستی راستی همچو الکلی حرفه ای که باس واسش یه دونه از این آلارم قرمزا رو کله اش ببندن وجود داشته و هفته ای سه جهار شب همون دور و بر ولو بوده؟ تو ام که مشتی هستی با این توان تشخیص شخصیت هات. یعنی میگم پسر اّ.... عین این فیلما بوده ها قضیه....
ReplyDeleteخلاصه که دمت گرم ... چیزیم که واسه ترس نیست... آسمون که خدا رو شکر هنو بالا سرمونه. حدالاقل تا الان سااَت! هفته صب که این ریختیه قضیه...
این همه ور ور که کردمو اصن نمی دونم چرا نوشتم... یه جوری حال کردم با نوشته ات.
دیگه همین دیگه. .. خدافظ!
نترس ... ترس ماله آدمای غمگینه .