رایج
گاهی آدم دلش میخواهد تمام مرزهایش را رد کند. گاهی آدم دلش میخواهد بی که فکر کند، دست به هر (تاکید میکنم هر) کاری بزند. این یک سندرم روحیست که برای هر آدمی اقلن یک دوره توی زندگیش اتفاق میافتد. این را وقتی شناختم که یکی از آدمهای نزدیکم اینجور شده بود و من اوایلش اصلن درکش نمیکردم که چرا انقدر دیوانهوار شده است. نمیتوانستم باهاش حرف بزنم. بهنظرم افراطی بود همهی کارهاش و کلافهم میکرد.
بعد یکی از ناجاجوترین آدمهایی که توی زندگیم شناختهام برایم این سندرم "فاحشهگری روحی" را توضیح داد. خودش این اسم را اختراع کرده البته. برایم تعریف کرد از تمام فاحشهگریای که خودش یک دورهای دچارش شده بود و من "توانستم" بهش حق بدهم چون تمام جریانهای موازیش را یادم بود. اینطوری شروع کردم به فهمیدن فاحشهگری روحی.
برای منی که دچار حملهی فاحشهگری نشدم - تصحیح میکنم هنوز نشدم- ، خیلی غریب بود. عذابم میداد مواجه شدن باهاش. با آن آدم اول برخوردم خوشایند نبود. یک جایی رهایش کردم. عبوس بودم. سختگیر بودم باهاش. من ذاتن آدم سختگیری هستم و در این کیس ویژه خیلی بدتر هم میشوم گاهی. گذشت این ماجرا و من آدم خوبی نبودم برایش. کنارش نبودم. مدام سرزنشش کردم و دورمان کرد این ماجرا.
حالا اینبار یک آدم عزیز دیگری نزدیکم دچارش شده. احساس میکنم خیلی پذیرشم بهتر شده. احساس میکنم خیلی از آن آدم عبوسی که در مواجهه قبلیم با این حالت داشتم، دور شدم. احساس میکنم بلدم مواظبش باشم تا این دورهی فاحشهگریش سپری شود. احساس میکنم یک خوشاخلاقی عجیبی کسب کردم که در خودم سراغ نداشتم.
یک چیزهایی در زندگانی هست که آدم باهاش مواجه نشده. دو تا کار کلن میشود کرد. میشود برای همیشه آدم مقابلشان دایناسور باشد و آدمهای اطرافش را درک نکند و خطکش بگیرد دستش و رفتارها را متر کند و همه را به یک چوب براند. میشود هم گوش داد. میشود هم به آدمهایی که دوستشان داریم فرصت بدهیم از توی داستانی که تویش گرفتارند عبور کنند. اگر دیندار نیستیم لااقل آزاده باشیم. حدیثم از خودم. این را دارم اینجا مینویسم برای اینکه میخواهم همین رفتارم را حفظ کنم. برای اینکه اگر باز خواستم آن آدم سختگیر خشن باشم مقابلش بیایم اینجا را بخوانم و به خودم بگویم که روحش دوست دارد فاحشهگری کند و این حق طبیعی هر روحیست و من حتی اگر نزدیکترین کسش هم باشم و بدانم پرت میرود، باید این حق را ازش سلب نکنم. سلب که میدانیم نمیتوانم بکنم اما دنیا را به کامش سختتر از چیزی که میگذرد، نکنم. شما هم نکنید. واقعن شاید صرفن دچار سندرم فاحشهگری روحی شده خب. شاید پسفردا نوبت خودمان باشد.
یه نفر هست که من روز به روز بهش نزدیکتر میشم ولی روز به ورزم بیشتر میفهمم اون دچار یه فاحشه گری روحی ابدیه . منم با این حرف که باید آزاد باشیم خودمو راضی میکردم ولی الان دیگه نمیتونم فکر میکنم تحمل ندارم دیگه.
ReplyDeleteفاحشه گري روحي...تجربه اش كردم!يك دوره از زندگي كه چندان هم كوتاه نبود هر كاري كردم(تاكيد مي كنم هر كاري)هر كاري كه از ايرن معمولي بعيد بود...هر كاري كه خودم هم موقع انجامش تعجب مي كردم كه اين منم!و الان كه يه چند سالي مي گذره از اون پروسه ي طولاني مدت فاحشه گري روحي...دارم ديوانه ميشم...اون يه دوره عين يه وصله يه انگل چسبيده به من و آزارم ميده...آره مي دونم!دارم بهاش رو مي دم....
ReplyDeleteمنم طی اش کردم... الان ته مه هاشم :ی
ReplyDeleteبه یه تعادل ملسی دارم میرسم
اما خوبه
میدونی اولش اذیتم می کرد
اما الان فکر میکنم لازمه
لازمه که هر کسی به خودش یکبار این اجازه رو بده
لازمه که هر کسی دچارش بده
یه جورایی یه مرزیه که تا ردش نکنی خیلی چیزها رو نمی تونی بفهمی
خیلی آدمها
تا این مرز رو رد نکنی دست از قضاوت کردن دیگران نمی تونی برداری
به نظر من که میتوان روسپی گری روحی رو با تنوع طلبی پوشش داد...به این که نیازه لابد.مثل مذهب که آدم آته ئیست اش هم نیازمندش میشه یا برعکس حتی
ReplyDeleteخوب که آدمها نثرشان را میکشانند پی خودشان، در هر رنگی یا اسمی
ReplyDeleteسلام :)
روحت که از قفس بیرون بپرد و هرجایی شود تازه معنی آزادی را خواهی دانست
ReplyDeleteزندگی کن بگزار دیگران هم زندگی کنند.تنها کار زشت دنیا همون قضاوت در مورد دیگرانه
ReplyDelete